کلمه مادر
آلبرتو موراويا ترجمه؛ رضا قيصريه
زندگي هزار و يک جور آمد و نيامد دارد. يک شب که با استفانيني توي رستوراني بوديم، ميان کلام، ازش پرسيدم حال و حوصله اش را دارد برايم نامه يي بنويسد درباره کسي که بيکار است، شکمش را نمي تواند سير کند با مادري روي دستش که بيماري لاعلاجي دارد و براي همين چشم به راه آدم خيري است تا با کمکش سدجوع کند و مادرش را معالجه. خود استفانيني هم از آن گداگشنه هاي روزگار بود، هيچ وقت صنار توي جيبش نبود و هميشه هم در به در دنبال فرصت مي گشت. اما از آنهايي بود که بهشان خوش قلم مي گويند. روزنامه نگاري مي کرد، هر از چندي مقاله يي مي فرستاد براي يکي از اين روزنامک هاي شهرستاني. بعضي وقت ها هم که تو حس و حال بود، درباره اين يا آن موضوع، سرضرب تراوشات شعري مي کرد که همه چيزش از نظر وزن و قافيه سر جايش بود. درخواست من نظرش را گرفت و بلافاصله پرسيد نامه به چه دردم مي خورد.
توضيح دادم دقيقاً به اين خاطر که زندگي هزار و يک آمد و نيامد دارد و احتمالش بود فرصتي پا بدهد و نامه به دردم بخورد و آن وقت مني که از ادبيات هيچي حاليم نيست چه بايد مي کردم، هميشه هم که يکي مثل استفانيني دم دست آدم نيست تا نامه يي تر و تميز و براساس قواعد بنويسد. او که حسابي کنجکاو شده بود اطلاعات بيشتري درباره مادرم خواست که جدي مريض است يا خير. بهش گفتم تا آنجا که من خبر دارم مادرم که توي شهرستان مان قابلگي مي کرد، قبراق و توپ توپه، ولي خب، اتفاقه ديگه، يک وقت مي بيني افتاد.
خلاصه کلام اينقدر پافشاري و سوال پيچم کرد تا دست آخر حقيقت را بهش گفتم و اينکه به قول معروف از سر صدقه اين و آن زندگي مي کنم و حالا چون بنده خدايي پيدا نمي شود صدقه بدهد به عنوان راه حل صاف آمدم سر نامه که او برايم بنويسد.
با کمال تعجب ديدم نه تنها بدش نيامد و بازي درنياورد تازه باز هم سوالاتي کرد در مورد اينکه چه جوري مي خواهم صحنه سازي کنم. چون رفيق شفيقي حسابش مي کردم، راست و پوست کنده قضيه را رو کردم؛ بهش گفتم با اين نامه مي روم پيش آدم خرپولي و نامه را همراه با يک شيء هنري مثل يک مجسمه برنزي يا تابلوي نقاشي مي گذارم پيش اش و مي گويم ساعت بعدش برمي گردم تا پولي را که از بابتش همت عالي مي دهند بگيرم. شيء هنري را ظاهراً به نشانه هديه به شخص خير مي دادم اما در واقع به اين درد مي خورد تا اعانه را بالا ببرم.
چون هيچ آدم خيري اصلاً دوست ندارد بيشتر از چيزي که مي دهد دريافت کند.
دست آخر گفتم اگر نامه خوب و پاکيزه نوشته بشود طرف کلک را مي خورد و حرف ندارد. تازه هر پيشامدي هم بکند خطر اينکه شکايتي بشود در کار نيست، از طرفي مبلغ اش آنقدرها نيست که کسي حاضر باشد بابتش به پليس شکايت کند و قبول کند که تا اين حد ببو بوده است.
استفانيني سراپا گوش و با دقت تمام به حرف هام گوش کرد و گفت حاضر است نامه را برايم بنويسد. بهش گفتم بيشتر بايد روي سه موضوع تکيه کند؛ گرسنگي، بيکاري و بيماري مادر. جواب داد بگذارمش به عهده خود او که تمام نکات را در نظر مي گيرد از صاحب رستوران کاغذ خواست، خودکارش را از جيب درآورد، يک خرده تمرکز کرد، چشم هايش را به بالا دوخت، تند و تند و يک نفس کلمات را بي خط خوردگي ريخت روي کاغذ، ديدنش واقعاً شگفت آور بود، آدم با چشم هايش هم باورش نمي شد. احتمالاً تعريف من ازش که آدم خوش قلمي است و تمام فوت و فن هاي نويسندگي را مي شناسد باعث تشويقش شده بود. وقتي نامه را نوشت، دادش بهم و من شروع کردم به خواندش و دهانم باز ماند. تمام آنچه را که سفارشش را کرده بودم توش بود، گرسنگي، بيکاري، بيماري مادر و آن طور هم که بايد و شايد نوشته شده بود، با کلمات واقعي و صادقانه و جوري تاثيرگذار که حتي خود من هم داشت کم کم اشکم درمي آمد با اينکه مي دانستم همه اش دروغ است. به خصوص با کشف و شهودي که مختص نويسنده ها است، استفانيني به دفعات از کلمه مادر استفاده کرده بود، در جملاتي مثل«مادر نازنين من»، «مادر بيچاره ام»، يا حتي «مادرم عزيز جانم» و با علم بر اينکه مادر از زمره کلماتي است که راست نفوذ مي کند تو قلب مردم. علاوه بر آن بازي شيء هنري را خوب فهميده بود و چند خطي را که درباره اش نوشته بود واقعاً يک تکه جواهر بود به خاطر دوپهلوگويي اش که يک جورهايي مي گفت و نمي گفت، هم درخواست داشت هم نداشت، خلاصه با پنبه سر مي بريد، صادقانه بهش گفتم نامه اش واقعاً يک شاهکار است و او بعد از آنکه بابت تملق گويي ام خنديد قبول کرد نامه خوب نوشته شده اينقدر خوب که مي خواهد نگهش دارد و ازم خواهش کرد بگذارم از روش کپي کند. به اين ترتيب نامه را کپي کرد و بعد من در عوض پول شامش را دادم. کمي بعدش مثل دو دوست خوب از هم جدا شديم.
چند روز بعدش تصميم گرفتم از نامه استفاده کنم. با استفانيني که داشتيم از اينجا و آنجا حرف مي زديم از دهنش اسم آدمي پريد بيرون که بنا به گفته او کلک را مي خورد و حرف نداشت. بابايي بود به اسم ذامپيکلي وکيل. آنطوري که بهم گفت مادرش، يکسالي مي شد درگذشته بود و باز بنابر اطلاعاتي که استفانيني داشت اين فقدان خرد و خميرش کرده بود، در نتيجه رو آورده بود به امور خيريه و هر وقت که مي توانست به فقرا کمک مي کرد. و خلاصه مطلب هماني بود که دنبالش مي گشتيم، چرا که نامه استفانيني هم جگرخراش بود هم مستدل چون خودش هم وضعيت اش بهتر از من نبود و ضمناً عقيده پيدا کرده بود زندگي آمد و نيامد زيادي دارد بنابراين يک روز صبح نامه و شيء هنري را که يک مجسمه شير برنزي بود که پاهاش را گذاشته بود روي يک گوي از مرمر مصنوعي برداشتم و رفتم و زنگ در خانه وکيل را به صدا درآوردم.
تو محله پراتي در يک باغ قديمي يک ويلايي داشت. خانم خدمتکار خانه در را باز کرد. من تندتند گفتم؛ اين شيء و اين نامه را بدهيد به آقاي وکيل به ايشان بگوييد فوري است و من تا يک ساعت ديگر برمي گردم. همه آنها را سپردم به دست خانم خدمتکار و راهم را کشيدم و رفتم. يک ساعت انتظار را توي خيابان هاي سرراست و خلوت پراتي پرسه زدم و حرف هايي را که بايد در حضور وکيل مي زدم در ذهنم مرور کردم. حس مي کردم حسابي آماده ام و خيالم تخت است بنابراين مطمئن بودم مي توانم کلمات را به موقعش به کار ببرم و لحن صدايم هم سرجايش باشد. يک ساعت که گذشت برگشتم به خانه ويلايي و دو مرتبه زنگ زدم.
انتظار داشتم جواني را ببينم همسن و سال خودم، ولي مردي را ديدم حدوداً پنجاه ساله صورت پف کرده، سرخگون، وارفته، کله تاس، چشم هاي مرطوب که آدم را ياد سگ سان برنارد مي انداخت. با خودم فکر کردم مادر مرحومش حداقل هشتاد سالي را داشته است و در واقع هم روي ميز تحريرش عکس زن بسيار مسني بود که صورت پرچين و چروکي داشت و موهاي سفيدي. وکيل پشت ميزي نشسته بود مملو از کاغذ روي آن، لباس خانه تنش بود از ابريشم راه راه، يقه اش باز بود و ريش اش بلند. دفتر کارش بزرگ بود، پر از کتاب تا به زير سقف، با تابلوهاي زياد، مجسمه ها، سلاح، گلدان، وکيل، من را مثل يک مشتري پذيرفت و تعارف کرد بشينم. لحن غمگيني داشت بعد سر را بين دست هاش گرفت و فشار داد انگار بخواهد تمرکز پيدا کند. دست آخر سوزناک گفت؛ «نامه شما را دريافت کردم... واقعاً متاثرم کرد.» فکر کردم همه اش را مديون استفانيني هستم و گفتم؛ «جناب آقاي وکيل، نامه يي است از سرسوز و از ته قلب... براي همين متاثرکننده است... اين قلب بود که مي نوشت نه من.»
«اما چرا ميان اين همه آدم، درست آمديد پيش من؟»
«جناب آقاي وکيل، اجازه بدهيد حقيقتش را برايتان بگويم، مي دانم که جنابعالي فقدان بزرگي را تحمل فرموده ايد- وکيل چشم ها را بسته بود و بهم گوش مي داد- و من فکر کردم، جناب وکيل که خودشان به خاطر فقدان مادر رنج کشيده اند زجر و عذاب پسري که به قول معروف مي بيند مادرش در جلوي چشمش روز به روز آب مي شود و او کاري از دستش برنمي آيد را درک مي کنيد...»
وکيل در مقابل کلماتي که با هيجان و با آب و تاب مي گفتم چون تازه نطقم باز شده بود سر را به علامت تصديق چندين دفعه تکان داد انگار بخواهد بگويد مي فهم و در نتيجه سر را آورد بالا و پرسيد؛ شما کار و کاسبي نداريد؟
جواب دادم؛ کار و کاسبي؟ جناب وکيل کار و کاسبي که چه عرض کنم... درمانده ام، نااميدم... سرگذشت من سرگذشت سفر طولاني آدمي است بين تمام اداره هاي کاريابي دو سال آزگار است مي چرخم و مي گردم اما چه فايده... جناب وکيل ديگر نمي دانم چه خاکي بر سرم کنم.»
در گفتن اين حرف ها خيلي از خودم مايه گذاشتم. وکيل دومرتبه سر را ميان دست ها گرفت و بعد پرسيد؛ «مادرتان چشه؟»
انگشتم را گذاشتم روي سينه ام و گفتم؛ جناب وکيل اينجاش مريضه و براي اينکه دلش را به رحم بياورم قيافه ماتم زده يي به خودم گرفتم. او نفسي کشيد و گفت؛ «خب، اين شيء... اين مجسمه برنزي چيه؟»
پيش بيني سوال را مي کردم و فوري جواب دادم؛ «جناب وکيل... ما آدم هاي بي چيزي هستيم، چه عرض کنم، آدم هاي تنگدست... اما هميشه اين طوري نبوديم... زماني پول و پله يي داشتيم، اتفاقاً باباجان مان...»
«باباجانتان؟»
جا خوردم، پرسيدم؛ «بله، چطور مگه؟ اشتباه گفتم؟» او باز شقيقه هايش را فشار داد و گفت؛ «نه، دقيقاً مي گويند باباجان، ادامه بديد.»
«باباجان مغازه پارچه فروشي داشت... خانه مان هم بالاي مغازه بود... جناب وکيل زندگي مان را فروختيم خرده خرده فروختيم، اين مجسمه برنزي جزء آخرين چيزهاييه که برايمان مانده... روي ميز تحرير باباجان بود؟»
«ميز تحرير باباجان؟»
دو مرتبه به تته پته افتادم و نمي دانم براي چه تصحيح اش کردم؛ «بله پدرم... خلاصه آخرين چيزي است که از دارايي مان مانده... اما جناب وکيل من مي خواهم که اين را به عنوان وثيقه و تشکر من در ازاي کاري که مي توانيد انجام دهيد قبول کنيد...»
وکيل که کمافي السابق شقيقه ها را فشار مي داد، انگار که مي خواهد بگويد موضوع را فهميده است سه دفعه تکرار کرد بله، بله، بله. بعد سر را پايين گرفت و تا مدت زيادي ساکت ماند. به نظر مي رسيد دارد فکر مي کند. بالاخره به خودش تکاني داد و ازم پرسيد؛ شما کلمه «ماما» را با چند تا «ام» مي نويسيد؟
اين دفعه ديگر واقعاً تعجب کردم، فکر کردم موقع کپي کردن نامه استفانيني اشتباهي کرده ام، نامطمئن گفتم؛ «خب با سه تا «ام» مي نويسم که يکي در ابتدا دو تا در انتها.»
ناله يي کرد و تقريباً سوزناک گفت؛ «ببينيد، دقيقاً تمام اين «ام» ها هستند که باعث مي شوند تا از اين کلمه بدم بيايد.»
حالا من مانده بودم که نکند يک وقتي ناراحتي و درد ناشي از مرگ مادر به مغزش صدمه زده باشد. تصادفي گفتم؛ اين زبان ايتاليايي است ديگه... بچه ها از همان اول که زبان باز مي کنند مي گويند ماما، بزرگ که شدند همين طور، تمام زندگي، تا اينکه مادر زنده است... تازه بعدش هم کلمه را همان جور مثل سابقش تکرار مي کنند.
او يکهو و بي مقدمه مشتش را کوبيد روي ميز جوري که از جام پريدم و خشن داد زد؛ «آره، به خاطر همين سه تا «ام» است که از اين کلمه متنفرم... بي نهايت هم متنفرم...»
ديگر حسابي قاطي کردم؛ ولي جناب وکيل، من چه تقصيري دارم؟
دو مرتبه سر را بين دست هاش گرفت و فشار داد و بعد خيلي آرام و طبيعي گفت؛ مي دانم که ماما به همان شکلي که گفته مي شود نوشته هم مي شود، همين طور هم کلمه بابا را ببينم از اشکالات زبان ايتاليايي... اين را پدر دانته هم مي گويد. تا حالا دانته خوانده يي لوپرستو؟
گفتم؛ «بله جناب وکيل خواندم... چيزهايي خواندم»
گفت؛ با وجود اينکه خود دانته هم که اين کلمه را با سه تا «ام» مي نويسد اما من از آن دو تا «ام» آخرش بدم مي آيد، شايد هم از کلمه «ماما» بيشتر بدم بياد تا «بابا». اين دفعه ساکت ماندم و ديگر نمي دانستم چه بگويم. خلاصه بعد از يک سکوت طولاني دل را زدم به دريا و گفتم؛ جناب وکيل... مي فهمم که کلمه ماما، ببخشيد مادر، به خاطر مصيبت وارده به جنابعالي برايتان ناخوشايند است... اما به هرحال بايد کمي هم وضعيت من را درک کنيد... همه ما بالاخره يک ماما... مي بخشيد مقصود مادر بود، داريم.
گفت؛ «بله، همه ما...»
دو مرتبه سکوت حاکم شد. بعد مجسمه شير من را از روي ميز برداشت و به طرفم گرفت و گفت؛ «بيگريد لوپرستو، برنزي تان را بگيريد.»
از جام بلند شدم و مجسمه برنزي را گرفتم. دستش را کرد توي جيب و کيف پولش را نفس زنان آورد بيرون، از توش يک اسکناس هزار ليره يي در آورد، به طرفم گرفت و گفت؛ «شما ظاهراً نبايد جوان بدي باشيد... چرا نمي رويد دنبال يک شغل آبرومند... نگذاريد با اين جور کارها پايتان به زندان باز بشود، لوپرستو. حالا بيا اين هزار ليره را بگير.»
از خجالت آب شدم، کاش همان موقع مي مردم. هزار ليره را گرفتم، رفتم طرف در، او همراهي ام کرد، دم در ازم پرسيد؛ «راستي لوپرستو، شما برادر ديگه يي هم داريد؟»
«نخير، جناب وکيل.»
«چون دو روز پيش يکي آمد اينجا با نامه يي عين مال شما... مادر مريض، عين همين چيزهايي که تو نامه شما بود... حتي با مجسمه برنزي، منتها با کمي فرق، به جاي شير، عقاب داشت... چون نامه اش عين مال شما بود فکر کردم احتمالاً برادرتان بوده.»
نتوانستم جلوي خودم را بگيرم، پرسيدم؛ «جواني ريزه... سياچرده و چشم هاي براق؟...»
«دقيقاً، لوپرستو»
اين را که گفتم، از دفترش آمدم بيرون توي باغ و مجسمه برنزي توي بلغم، گيج و حيرت زده... متوجه شديد که؟ استفانيني از برنامه يي که چيده بودم هم زودتر از من استفاده کرده بود هم از همان شخص. حقيقتش از خودم خيلي منزجر شدم. چقدر آدم بايد بدبخت و فلک زده باشد که بالاجبار به اين جور نامه ها متوسل بشود، بگذريم.
اما آدمي مثل استفانيني که نويسنده بود و شاعر، روزنامه نگار، گرچه قالتاق، آدمي که کلي کتاب خوانده بود و حتي زبان فرانسه مي دانست، آن وقت برود سراغ اين جور کارها، پس نه بر مرده که بر زنده بايد گريست. آدمي در سطح استفانيني چرا بايد چنين حرکاتي ازش سر بزند. تف به اين روزگار. بعد فکر کردم ممکن است تکبر بيش از حد هم در اين قضيه نقشي داشته. او احتمالاً فکر کرده نامه به اين قشنگي حيف است حرام بشود و در نتيجه رفته بود پيش وکيل ذامپيکلي.
نقل از روزنامه اعتماد 24 اسفندماه1385