مهاتما گاندي:
پيروزي آن نيست كه هرگز زمين نخوري، آنستكه بعداز هر زمين خوردني برخيزي.

ارنست همينگوي:
انسان براي پيروزي آفريده شده است، او را ميتوان نابود كرد ولي نميتوان شكست داد.
آندره ژيد:
بكوش تا عظمت در نگاهت باشد نه در آنچه که به آن مي نگري.

چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید.

سهراب سپهری

+ نوشته شده توسط جمال دیهیم در سه شنبه چهاردهم دی 1389 و ساعت 2:10 |

ديل كارنگي:
بخاطر بسپاريم كه تنها راه تامين خوشبختي اين نيست كه متوقع حق شناسي از ديگران باشيم بلكه خوبيهائي كه به آنها مي كنيم بايد فقط بمنظور تامين مسرت باطن خودمان باشد
.
هلن كلر:
خوشبختي شكل ظاهري ايمان است ،تا ايمان و اميد و سخت كوشي نباشد ،هيچ كاري را نمي توان انجام داد .
گوته:
كسي كه داراي عزمي راسخ است ،جهان را مطابق ميل خويش عوض مي كند
.
+ نوشته شده توسط جمال دیهیم در سه شنبه چهاردهم دی 1389 و ساعت 2:5 |

 

 

حکایت جذاب پندآموز

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت .

ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .

مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد .

پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند .

پسرک گفت:”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم .

“برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم “.

مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد .

در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !

خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند .

اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند...

+ نوشته شده توسط جمال دیهیم در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 16:7 |

*بالندگی زبان احساس بسیار مهم است، و واژه هایی که بدین منظورانتخاب می گردند سبب ایجاد حالت احساسی پرهیجانی می شود که خواهان آن بوده ایم وشایسته ی آن نیز هستیم .

* درذهن هریک ازما ذخیره ای تمام نشدنی ازخاطرات تعیین کنند نهفته است که می توانیم ازاآنها به طور ارادی برای شکل دادن به ذهنیت خود استفاده کنیم ؛ وهرروز نیزبه این ذخیره افزوده می شود.


*برای ایجاد عمیق ترین وسریع ترین پیشرفت در زندگی تان ، می بایست هویت را دگرگون وشکوفا ساخت.

*چنانچه سطح فکرخود را بالاتر ببریم، آن گاه به سطحی بالاتر از موفقیت فردب وحرفه ای دست می یابیم.

+ نوشته شده توسط جمال دیهیم در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 و ساعت 23:22 |

 

شما می توانید بانگ طبل را مهار کنید و سیمهای گیتار را باز کنید ، ولی کدامیک از فرزندان آدم خواهد توانست چکاوک را در آسمان از نوا باز دارد؟

جبران خليل جبران

+ نوشته شده توسط جمال دیهیم در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 و ساعت 23:10 |

 

کلمه مادر      

 آلبرتو موراويا          ترجمه؛ رضا قيصريه

 زندگي هزار و يک جور آمد و نيامد دارد. يک شب که با استفانيني توي رستوراني بوديم، ميان کلام، ازش پرسيدم حال و حوصله اش را دارد برايم نامه يي بنويسد درباره کسي که بيکار است، شکمش را نمي تواند سير کند با مادري روي دستش که بيماري لاعلاجي دارد و براي همين چشم به راه آدم خيري است تا با کمکش سدجوع کند و مادرش را معالجه. خود استفانيني هم از آن گداگشنه هاي روزگار بود، هيچ وقت صنار توي جيبش نبود و هميشه هم در به در دنبال فرصت مي گشت. اما از آنهايي بود که بهشان خوش قلم مي گويند. روزنامه نگاري مي کرد، هر از چندي مقاله يي مي فرستاد براي يکي از اين روزنامک هاي شهرستاني. بعضي وقت ها هم که تو حس و حال بود، درباره اين يا آن موضوع، سرضرب تراوشات شعري مي کرد که همه چيزش از نظر وزن و قافيه سر جايش بود. درخواست من نظرش را گرفت و بلافاصله پرسيد نامه به چه دردم مي خورد.

توضيح دادم دقيقاً به اين خاطر که زندگي هزار و يک آمد و نيامد دارد و احتمالش بود فرصتي پا بدهد و نامه به دردم بخورد و آن وقت مني که از ادبيات هيچي حاليم نيست چه بايد مي کردم، هميشه هم که يکي مثل استفانيني دم دست آدم نيست تا نامه يي تر و تميز و براساس قواعد بنويسد. او که حسابي کنجکاو شده بود اطلاعات بيشتري درباره مادرم خواست که جدي مريض است يا خير. بهش گفتم تا آنجا که من خبر دارم مادرم که توي شهرستان مان قابلگي مي کرد، قبراق و توپ توپه، ولي خب، اتفاقه ديگه، يک وقت مي بيني افتاد.

خلاصه کلام اينقدر پافشاري و سوال پيچم کرد تا دست آخر حقيقت را بهش گفتم و اينکه به قول معروف از سر صدقه اين و آن زندگي مي کنم و حالا چون بنده خدايي پيدا نمي شود صدقه بدهد به عنوان راه حل صاف آمدم سر نامه که او برايم بنويسد.

با کمال تعجب ديدم نه تنها بدش نيامد و بازي درنياورد تازه باز هم سوالاتي کرد در مورد اينکه چه جوري مي خواهم صحنه سازي کنم. چون رفيق شفيقي حسابش مي کردم، راست و پوست کنده قضيه را رو کردم؛ بهش گفتم با اين نامه مي روم پيش آدم خرپولي و نامه را همراه با يک شيء هنري مثل يک مجسمه برنزي يا تابلوي نقاشي مي گذارم پيش اش و مي گويم ساعت بعدش برمي گردم تا پولي را که از بابتش همت عالي مي دهند بگيرم. شيء هنري را ظاهراً به نشانه هديه به شخص خير مي دادم اما در واقع به اين درد مي خورد تا اعانه را بالا ببرم.

چون هيچ آدم خيري اصلاً دوست ندارد بيشتر از چيزي که مي دهد دريافت کند.

دست آخر گفتم اگر نامه خوب و پاکيزه نوشته بشود طرف کلک را مي خورد و حرف ندارد. تازه هر پيشامدي هم بکند خطر اينکه شکايتي بشود در کار نيست، از طرفي مبلغ اش آنقدرها نيست که کسي حاضر باشد بابتش به پليس شکايت کند و قبول کند که تا اين حد ببو بوده است.

استفانيني سراپا گوش و با دقت تمام به حرف هام گوش کرد و گفت حاضر است نامه را برايم بنويسد. بهش گفتم بيشتر بايد روي سه موضوع تکيه کند؛ گرسنگي، بيکاري و بيماري مادر. جواب داد بگذارمش به عهده خود او که تمام نکات را در نظر مي گيرد از صاحب رستوران کاغذ خواست، خودکارش را از جيب درآورد، يک خرده تمرکز کرد، چشم هايش را به بالا دوخت، تند و تند و يک نفس کلمات را بي خط خوردگي ريخت روي کاغذ، ديدنش واقعاً شگفت آور بود، آدم با چشم هايش هم باورش نمي شد. احتمالاً تعريف من ازش که آدم خوش قلمي است و تمام فوت و فن هاي نويسندگي را مي شناسد باعث تشويقش شده بود. وقتي نامه را نوشت، دادش بهم و من شروع کردم به خواندش و دهانم باز ماند. تمام آنچه را که سفارشش را کرده بودم توش بود، گرسنگي، بيکاري، بيماري مادر و آن طور هم که بايد و شايد نوشته شده بود، با کلمات واقعي و صادقانه و جوري تاثيرگذار که حتي خود من هم داشت کم کم اشکم درمي آمد با اينکه مي دانستم همه اش دروغ است. به خصوص با کشف و شهودي که مختص نويسنده ها است، استفانيني به دفعات از کلمه مادر استفاده کرده بود، در جملاتي مثل«مادر نازنين من»، «مادر بيچاره ام»، يا حتي «مادرم عزيز جانم» و با علم بر اينکه مادر از زمره کلماتي است که راست نفوذ مي کند تو قلب مردم. علاوه بر آن بازي شيء هنري را خوب فهميده بود و چند خطي را که درباره اش نوشته بود واقعاً يک تکه جواهر بود به خاطر دوپهلوگويي اش که يک جورهايي مي گفت و نمي گفت، هم درخواست داشت هم نداشت، خلاصه با پنبه سر مي بريد، صادقانه بهش گفتم نامه اش واقعاً يک شاهکار است و او بعد از آنکه بابت تملق گويي ام خنديد قبول کرد نامه خوب نوشته شده اينقدر خوب که مي خواهد نگهش دارد و ازم خواهش کرد بگذارم از روش کپي کند. به اين ترتيب نامه را کپي کرد و بعد من در عوض پول شامش را دادم. کمي بعدش مثل دو دوست خوب از هم جدا شديم.

چند روز بعدش تصميم گرفتم از نامه استفاده کنم. با استفانيني که داشتيم از اينجا و آنجا حرف مي زديم از دهنش اسم آدمي پريد بيرون که بنا به گفته او کلک را مي خورد و حرف نداشت. بابايي بود به اسم ذامپيکلي وکيل. آنطوري که بهم گفت مادرش، يکسالي مي شد درگذشته بود و باز بنابر اطلاعاتي که استفانيني داشت اين فقدان خرد و خميرش کرده بود، در نتيجه رو آورده بود به امور خيريه و هر وقت که مي توانست به فقرا کمک مي کرد. و خلاصه مطلب هماني بود که دنبالش مي گشتيم، چرا که نامه استفانيني هم جگرخراش بود هم مستدل چون خودش هم وضعيت اش بهتر از من نبود و ضمناً عقيده پيدا کرده بود زندگي آمد و نيامد زيادي دارد بنابراين يک روز صبح نامه و شيء هنري را که يک مجسمه شير برنزي بود که پاهاش را گذاشته بود روي يک گوي از مرمر مصنوعي برداشتم و رفتم و زنگ در خانه وکيل را به صدا درآوردم.

تو محله پراتي در يک باغ قديمي يک ويلايي داشت. خانم خدمتکار خانه در را باز کرد. من تندتند گفتم؛ اين شيء و اين نامه را بدهيد به آقاي وکيل به ايشان بگوييد فوري است و من تا يک ساعت ديگر برمي گردم. همه آنها را سپردم به دست خانم خدمتکار و راهم را کشيدم و رفتم. يک ساعت انتظار را توي خيابان هاي سرراست و خلوت پراتي پرسه زدم و حرف هايي را که بايد در حضور وکيل مي زدم در ذهنم مرور کردم. حس مي کردم حسابي آماده ام و خيالم تخت است بنابراين مطمئن بودم مي توانم کلمات را به موقعش به کار ببرم و لحن صدايم هم سرجايش باشد. يک ساعت که گذشت برگشتم به خانه ويلايي و دو مرتبه زنگ زدم.

انتظار داشتم جواني را ببينم همسن و سال خودم، ولي مردي را ديدم حدوداً پنجاه ساله صورت پف کرده، سرخگون، وارفته، کله تاس، چشم هاي مرطوب که آدم را ياد سگ سان برنارد مي انداخت. با خودم فکر کردم مادر مرحومش حداقل هشتاد سالي را داشته است و در واقع هم روي ميز تحريرش عکس زن بسيار مسني بود که صورت پرچين و چروکي داشت و موهاي سفيدي. وکيل پشت ميزي نشسته بود مملو از کاغذ روي آن، لباس خانه تنش بود از ابريشم راه راه، يقه اش باز بود و ريش اش بلند. دفتر کارش بزرگ بود، پر از کتاب تا به زير سقف، با تابلوهاي زياد، مجسمه ها، سلاح، گلدان، وکيل، من را مثل يک مشتري پذيرفت و تعارف کرد بشينم. لحن غمگيني داشت بعد سر را بين دست هاش گرفت و فشار داد انگار بخواهد تمرکز پيدا کند. دست آخر سوزناک گفت؛ «نامه شما را دريافت کردم... واقعاً متاثرم کرد.» فکر کردم همه اش را مديون استفانيني هستم و گفتم؛ «جناب آقاي وکيل، نامه يي است از سرسوز و از ته قلب... براي همين متاثرکننده است... اين قلب بود که مي نوشت نه من.»

«اما چرا ميان اين همه آدم، درست آمديد پيش من؟»

«جناب آقاي وکيل، اجازه بدهيد حقيقتش را برايتان بگويم، مي دانم که جنابعالي فقدان بزرگي را تحمل فرموده ايد- وکيل چشم ها را بسته بود و بهم گوش مي داد- و من فکر کردم، جناب وکيل که خودشان به خاطر فقدان مادر رنج کشيده اند زجر و عذاب پسري که به قول معروف مي بيند مادرش در جلوي چشمش روز به روز آب مي شود و او کاري از دستش برنمي آيد را درک مي کنيد...»

وکيل در مقابل کلماتي که با هيجان و با آب و تاب مي گفتم چون تازه نطقم باز شده بود سر را به علامت تصديق چندين دفعه تکان داد انگار بخواهد بگويد مي فهم و در نتيجه سر را آورد بالا و پرسيد؛ شما کار و کاسبي نداريد؟

جواب دادم؛ کار و کاسبي؟ جناب وکيل کار و کاسبي که چه عرض کنم... درمانده ام، نااميدم... سرگذشت من سرگذشت سفر طولاني آدمي است بين تمام اداره هاي کاريابي دو سال آزگار است مي چرخم و مي گردم اما چه فايده... جناب وکيل ديگر نمي دانم چه خاکي بر سرم کنم.»

در گفتن اين حرف ها خيلي از خودم مايه گذاشتم. وکيل دومرتبه سر را ميان دست ها گرفت و بعد پرسيد؛ «مادرتان چشه؟»

انگشتم را گذاشتم روي سينه ام و گفتم؛ جناب وکيل اينجاش مريضه و براي اينکه دلش را به رحم بياورم قيافه ماتم زده يي به خودم گرفتم. او نفسي کشيد و گفت؛ «خب، اين شيء... اين مجسمه برنزي چيه؟»

پيش بيني سوال را مي کردم و فوري جواب دادم؛ «جناب وکيل... ما آدم هاي بي چيزي هستيم، چه عرض کنم، آدم هاي تنگدست... اما هميشه اين طوري نبوديم... زماني پول و پله يي داشتيم، اتفاقاً باباجان مان...»

«باباجانتان؟»

جا خوردم، پرسيدم؛ «بله، چطور مگه؟ اشتباه گفتم؟» او باز شقيقه هايش را فشار داد و گفت؛ «نه، دقيقاً مي گويند باباجان، ادامه بديد.»

«باباجان مغازه پارچه فروشي داشت... خانه مان هم بالاي مغازه بود... جناب وکيل زندگي مان را فروختيم خرده خرده فروختيم، اين مجسمه برنزي جزء آخرين چيزهاييه که برايمان مانده... روي ميز تحرير باباجان بود؟»

«ميز تحرير باباجان؟»

دو مرتبه به تته پته افتادم و نمي دانم براي چه تصحيح اش کردم؛ «بله پدرم... خلاصه آخرين چيزي است که از دارايي مان مانده... اما جناب وکيل من مي خواهم که اين را به عنوان وثيقه و تشکر من در ازاي کاري که مي توانيد انجام دهيد قبول کنيد...»

 

وکيل که کمافي السابق شقيقه ها را فشار مي داد، انگار که مي خواهد بگويد موضوع را فهميده است سه دفعه تکرار کرد بله، بله، بله. بعد سر را پايين گرفت و تا مدت زيادي ساکت ماند. به نظر مي رسيد دارد فکر مي کند. بالاخره به خودش تکاني داد و ازم پرسيد؛ شما کلمه «ماما» را با چند تا «ام» مي نويسيد؟

اين دفعه ديگر واقعاً تعجب کردم، فکر کردم موقع کپي کردن نامه استفانيني اشتباهي کرده ام، نامطمئن گفتم؛ «خب با سه تا «ام» مي نويسم که يکي در ابتدا دو تا در انتها.»

ناله يي کرد و تقريباً سوزناک گفت؛ «ببينيد، دقيقاً تمام اين «ام» ها هستند که باعث مي شوند تا از اين کلمه بدم بيايد.»

حالا من مانده بودم که نکند يک وقتي ناراحتي و درد ناشي از مرگ مادر به مغزش صدمه زده باشد. تصادفي گفتم؛ اين زبان ايتاليايي است ديگه... بچه ها از همان اول که زبان باز مي کنند مي گويند ماما، بزرگ که شدند همين طور، تمام زندگي، تا اينکه مادر زنده است... تازه بعدش هم کلمه را همان جور مثل سابقش تکرار مي کنند.

او يکهو و بي مقدمه مشتش را کوبيد روي ميز جوري که از جام پريدم و خشن داد زد؛ «آره، به خاطر همين سه تا «ام» است که از اين کلمه متنفرم... بي نهايت هم متنفرم...»

ديگر حسابي قاطي کردم؛ ولي جناب وکيل، من چه تقصيري دارم؟

دو مرتبه سر را بين دست هاش گرفت و فشار داد و بعد خيلي آرام و طبيعي گفت؛ مي دانم که ماما به همان شکلي که گفته مي شود نوشته هم مي شود، همين طور هم کلمه بابا را ببينم از اشکالات زبان ايتاليايي... اين را پدر دانته هم مي گويد. تا حالا دانته خوانده يي لوپرستو؟

گفتم؛ «بله جناب وکيل خواندم... چيزهايي خواندم»

گفت؛ با وجود اينکه خود دانته هم که اين کلمه را با سه تا «ام» مي نويسد اما من از آن دو تا «ام» آخرش بدم مي آيد، شايد هم از کلمه «ماما» بيشتر بدم بياد تا «بابا». اين دفعه ساکت ماندم و ديگر نمي دانستم چه بگويم. خلاصه بعد از يک سکوت طولاني دل را زدم به دريا و گفتم؛ جناب وکيل... مي فهمم که کلمه ماما، ببخشيد مادر، به خاطر مصيبت وارده به جنابعالي برايتان ناخوشايند است... اما به هرحال بايد کمي هم وضعيت من را درک کنيد... همه ما بالاخره يک ماما... مي بخشيد مقصود مادر بود، داريم.

گفت؛ «بله، همه ما...»

دو مرتبه سکوت حاکم شد. بعد مجسمه شير من را از روي ميز برداشت و به طرفم گرفت و گفت؛ «بيگريد لوپرستو، برنزي تان را بگيريد.»

از جام بلند شدم و مجسمه برنزي را گرفتم. دستش را کرد توي جيب و کيف پولش را نفس زنان آورد بيرون، از توش يک اسکناس هزار ليره يي در آورد، به طرفم گرفت و گفت؛ «شما ظاهراً نبايد جوان بدي باشيد... چرا نمي رويد دنبال يک شغل آبرومند... نگذاريد با اين جور کارها پايتان به زندان باز بشود، لوپرستو. حالا بيا اين هزار ليره را بگير.»

از خجالت آب شدم، کاش همان موقع مي مردم. هزار ليره را گرفتم، رفتم طرف در، او همراهي ام کرد، دم در ازم پرسيد؛ «راستي لوپرستو، شما برادر ديگه يي هم داريد؟»

«نخير، جناب وکيل.»

«چون دو روز پيش يکي آمد اينجا با نامه يي عين مال شما... مادر مريض، عين همين چيزهايي که تو نامه شما بود... حتي با مجسمه برنزي، منتها با کمي فرق، به جاي شير، عقاب داشت... چون نامه اش عين مال شما بود فکر کردم احتمالاً برادرتان بوده.»

نتوانستم جلوي خودم را بگيرم، پرسيدم؛ «جواني ريزه... سياچرده و چشم هاي براق؟...»

«دقيقاً، لوپرستو»

اين را که گفتم، از دفترش آمدم بيرون توي باغ و مجسمه برنزي توي بلغم، گيج و حيرت زده... متوجه شديد که؟ استفانيني از برنامه يي که چيده بودم هم زودتر از من استفاده کرده بود هم از همان شخص. حقيقتش از خودم خيلي منزجر شدم. چقدر آدم بايد بدبخت و فلک زده باشد که بالاجبار به اين جور نامه ها متوسل بشود، بگذريم.

اما آدمي مثل استفانيني که نويسنده بود و شاعر، روزنامه نگار، گرچه قالتاق، آدمي که کلي کتاب خوانده بود و حتي زبان فرانسه مي دانست، آن وقت برود سراغ اين جور کارها، پس نه بر مرده که بر زنده بايد گريست. آدمي در سطح استفانيني چرا بايد چنين حرکاتي ازش سر بزند. تف به اين روزگار. بعد فکر کردم ممکن است تکبر بيش از حد هم در اين قضيه نقشي داشته. او احتمالاً فکر کرده نامه به اين قشنگي حيف است حرام بشود و در نتيجه رفته بود پيش وکيل ذامپيکلي.

نقل از روزنامه اعتماد 24 اسفندماه1385

+ نوشته شده توسط جمال دیهیم در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 و ساعت 23:8 |
*برای افزودن بر داشته ها یاتجربیات تان مجبور نیستید به سفر بروید، بلکه کافی است درهمان محله ی خودتان به کمک شخصی بشتابید . بااضافه شدن داشته ای جدید، گویی درهای دنیا گشوده می گردند.


*تنها کسانی طمع عمیق ترین لذت های زندگی وموفقیت های واقعی را می چشند که شیوه ی خدمت ایثارگرانه وصمیمانه را آموخته اند.


*اگر نمی توانیدباقوانین دیگران ارتباط برقرارکنید، از آنها نیزانتظار تاییدیا پذیرش قوانین خودرا نداشته باشید . اگر حاضر نیستید مصالحه کنید ودست کم برخی از قوانین دیگران را بپذیرید، انتظار نداشته باشید که آنها طبق قوانین شما زندگی کنند.


*اراده کنید که ورزش، جزئی از هویت شما باشد . باورزش مداوم ودارابودن جسمی سالم می توان ازمواهب زندگی بهره مند شد.
+ نوشته شده توسط جمال دیهیم در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 و ساعت 21:50 |

آسمان برای گرفتن ماه تله نمی گذارد ، آزادی ماه است که او را پایبند می کند.

رابيندرانات تاگور

+ نوشته شده توسط جمال دیهیم در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 و ساعت 16:46 |

* از مردم طماع راستی مجوی و از بی وصل وفا مخواه.

(امام غزالی)

* هر کس مرتکب اشتباهی نشد اکتشافی هم نکرد.

(گالیله)

* سعادتمند کسی است که به مشکلات زندگی بخندد.

(شکسپیر)

* هر کودکی در گهواره باالقوه یک گاندی است.

(گاندی)

* عشق مثل ساعت شنی است همچنان که قلب انسان را پر میکند مغز او را خالی میکند.

(انیشتین)

 

+ نوشته شده توسط جمال دیهیم در شنبه سی و یکم فروردین 1387 و ساعت 18:14 |

بهار درگاشيخان

+ نوشته شده توسط جمال دیهیم در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت 11:31 |
درياچه زريبار مريوان
+ نوشته شده توسط جمال دیهیم در شنبه هجدهم اسفند 1386 و ساعت 22:52 |
درياچه زريبار مريوان
+ نوشته شده توسط جمال دیهیم در شنبه هجدهم اسفند 1386 و ساعت 22:39 |

قانون تصميم:

مصمم بودن از ويژگي هاي اساسي افراد موفق است. در زندگي هر جهشي در جهت پيشرفت هنگامي حاصل مي شود كه در موردي تصميم روشني گرفته باشيم.

قانون خلاقيت:

ذهن ما مي تواند به هر چيزي كه باور داشته باشد دست يابد . هر نوع پيشرفتي در زندگي با يك ايده آغاز مي شود و چون توانايي ما در خلق ايده هاي جديد نامحدود است آينده نيز محدوديتي نخواهد داشت.

قانون استقامت:

معيار ايمان به خود، توانايي استقامت در برابر سختي ها، شكست ها و نااميدي هاست . استقامت ويژگي اساسي موفقيت است . اگر به اندازه كافي استقامت كنيم، طبيعتاً سرانجام موفق خواهيم شد.

قانون صداقت:

خوشبختي زماني به سراغ ما مي آيد كه تصميم بگيريم هماهنگ با والاترين ارزش ها و عميق ترين اعتقادات خود زندگي كنيم. همواره بايد با آن بهترين بهترين ها كه در درون مان وجود دارد صادق باشيم.

قانون انعطاف پذيري:

در تعيين اهداف خود قاطعيت داشته باشيد، اما در مورد روش دست يابي به آن ها انعطاف پذير باشيد. درعصر تحولات سريع و رقابت شديد، انعطاف پذيري از ضروريات است.

قانون خوشبختي:

كيفيت زندگي ما را احساسمان در هر لحظه تعيين مي كند واحساس ما را تفسير خودمان از وقايع پيرامونمان مشخص مي سازد، نه خود وقايع. هرگز براي اين كه تجربه خوشي از دوران كودكي داشته باشيد دير نيست. كافي است گذشته را مرور كنيد و روشي را كه براي تفسير تجربيات خود داشته ايد تغيير دهيد.

قانون تعجيل :

ما همواره دوست داريم كه هر چه زودتر به آرزوهايمان برسيم، به هميت دليل است كه در تمام عرصه هاي زندگي بي قراريم.

قانون فرصت:

بهترين فرصت ها اغلب در معمولي ترين موقعيت هاي زندگي مان به وجود مي آيد. پس بزرگترين فرصت ها به احتمال زياد هميشه در دسترس ماست.

قانون خود شكوفائي:

شما مي توانيد هر چه را كه براي رسيدن به اهداف تعيين شده خود به آن نياز داريد بياموزيد. آن هايي كه مي آموزند توانا هستند.

قانون بخشندگي :

هر چه بيشتر ، بدون انتظار پاداش به ديگران خدمت كنيد خير و نيكي بيشتري به شما مي رسد، آن هم از جاهايي كه اصلاً انتظار نداريد. شما تنها در صورتي حقيقتاً خوشبخت خواهيد شد كه احساس كنيد به دليل خدمت به ديگران انسان با ارزشي هستيد.
+ نوشته شده توسط جمال دیهیم در شنبه هجدهم اسفند 1386 و ساعت 22:34 |

قانون خدمت :

پاداش هايي را كه در زندگي مي گيريد با ميزان خدمت شما به ديگران رابطه مستقيم دارد. هر چه بيشتر براي بهبود زندگي و سعادت ديگران كار كنيد و توانايي هاي خود را افزايش دهيد، در عرصه هاي مختلف زندگي خود بيشتر پيشرفت مي كنيد.

قانون علت و معلول:

هر چه به دليلي رخ مي دهد. براي هر علتي معلولي است و براي هر معلولي علت يا علت هاي به خصوصي وجود دارد، چه از آن ها اطلاع داشته باشيد چه نداشته باشيد. چيزي به اسم اتفاق وجود ندارد. در زندگي هر كاري را كه بخواهيد مي توانيد انجام دهيد به شرط آن كه تصميم بگيريد كه دقيقاً چه مي خواهيد و سپس عمل كنيد. قانون ذهن:

شما تبديل به همان چيزي مي شويد كه درباره آن بيشتر فكر مي كنيد. پس هميشه درباره چيزهايي فكر كنيد كه واقعاً طالب آن هستيد.

قانون عينيت يافتن ذهنيات:

دنياي پيرامون شما تجلي فيزيكي دنياي درون شماست. كار اصلي شما در زندگي اين است كه زندگي مورد علاقه خود را در درون خود خلق كنيد. زندگي ايده آل خود را با تمام جزييات آن مجسم كنيد و اين تصوير ذهني را تا زماني كه در دنياي پيرامون شما تحقق پيدا كند حفظ كنيد.

قانون رابطه مستقيم:

زندگي بيروني شما بازتاب زندگي دروني شماست. بين طرز تفكر و احساسات دروني شما ، و عملكرد و تجارب بيروني تان رابطه مستقيم وجود دارد. روابط اجتماعي ، وضعيت جسماني شرايط مالي و موفيت هاي شما بازتاب دنياي دروني شماست.

قانون باور:

هر چيزي را كه عميقاً باور داشته باشيد به واقعيت تبديل مي شود. شما آن چه را كه مي بينيد باور نمي كنيد بلكه آن چيزي را مي بينيد كه قبلاً به عنوان باور انتخاب كرده ايد. پس بايد باورهاي محدود كننده اي را كه مانع موفقيت شما هستند شناسايي كنيد و آن ها را از بين ببريد.

قانون ارزش ها

نحوه عملكرد شما هميشه با زير بنايي ترين ارزش ها و اعتقادات شما هماهنگ است. آن چه كه
ارزش هايي را كه واقعاً به آن اعتقاد داريد بيان مي كند ادعاهاي شما نيست بلكه گفته ها، اعمال و انتخاب هاي شما به ويژه در هنگام ناراحتي و عصبانيت است.

قانون تأثير تلاش:

همه اميد ها، روياها، هدف ها و آرمان هاي ما در گرو سخت كوشي است. هر چه بيشتر تلاش كنيم؛ موفقيت بيشتري كسب خواهيم كرد.

قانون آمادگي :

در هر حوزه اي موفق ترين افراد ، آن هايي هستند كه وقت بيشتري را صرف كسب آمادگي براي انجام كارها مي كنند. عملكرد خوب نتيجه آمادگي كامل است.

قانون حد توانايي :

شايد براي انجام همه كارها وقت كافي وجود نداشته باشد ولي هميشه براي انجام مهم ترين كارها وقت كافي هست. هر چه بيشتر كار كنيم كارايي بيشتري پيدا مي كنيم. اما بايد اموري را بر عهده بگيريم كه در حد توانمان باشد.

+ نوشته شده توسط جمال دیهیم در شنبه هجدهم اسفند 1386 و ساعت 22:13 |

چند قانون جهاني موفقيت

قانون انگيزه:

هر چه مي گوييد يا انجام مي دهيد از تمايلات دروني، خواسته هاي شما سرچشمه مي گيرد. پس براي رسيدن به موفقيت بايد انگيزه ها را مشخص كرد تا با يك برنامه ريزي اصولي به هدف رسيد.

قانون انتظار:

اگر با اعتماد به نفس، انتظار وقوع چيزي را در جهان پيرامونتان داشته باشيد آن چيز به وقوع مي پيوندد . شما هميشه هماهنگ با انتظارات تان عمل مي كنيد و اين انتظارات بر رفتار و چگونگي برخورد اطرافيانتان تأثير مي گذارد.

قانون تمركز:

هر چيزي را كه روي آن تمركز كرده و به آن فكر كنيد در زندگي واقعي، شكل گرفته و گسترش پيدا مي كند. بنابراين بايد فكر خود را بر چيزهايي متمركز كنيد كه واقعاً طالب آن هستيد.

قانون عادت:

حداقل 95 درصد از كارهايي كه انجام مي دهيم از روي عادت است. پس مي توانيم عادت هايي را كه موفقيت مان را تضمين مي كنند در خود پرورش دهيم؛ و تا هنگامي كه رفتار مورد نظر به صورت اتوماتيك و غير ارادي انجام نشود، تمرين و تكرار آگاهانه و مداوم آن را ادامه دهيم.

قانون انتخاب:

زندگي ما نتيجه انتخاب هاي ما تا اين لحظه است. چون هميشه در انتخاب افكار خود آزاد هستيم، كنترل كامل زندگي و تمامي آن چه برايمان اتفاق مي افتد در دست خودمان است.

+ نوشته شده توسط جمال دیهیم در جمعه نوزدهم بهمن 1386 و ساعت 0:13 |

 

GODISNOWHERE. This can be read as ''  GOD IS NO WHERE '' Or '' GOD IS NOW HERE '' every thing in life depends on how u look at them . always think positive.

+ نوشته شده توسط جمال دیهیم در شنبه سیزدهم بهمن 1386 و ساعت 22:23 |

 

* '' When one door of happiness is closed , another is opened ; but we often look so long at the closed door that we don’t see the one which is open "   ( Helen Keller )

+ نوشته شده توسط جمال دیهیم در شنبه سیزدهم بهمن 1386 و ساعت 22:20 |


خوشبختي يعني هماهنگي با حوادث روزگار .( فلوبر)   

داشتن پشتكار ، تفاوت ظريف بين شكست و كاميابي است.  (سارنف )

وقتي آنچه داريم مي بخشيم ، آنچه نيازمند آنيم دريافت خواهيم كرد.  (لاوس)

+ نوشته شده توسط جمال دیهیم در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 14:37 |

 

 

داستان دو خط

نوشته: نرگس آبيار    انتشارات پژوهه1383

 

دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو ‏خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یکدیگر را در ‏سینه جای دادند. خط اولى گفت:ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی ‏از هیجان لــرزید. خط اولی گفت: و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ .

من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ،یا خط کنار ‏یک نردبام. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ ‏شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت.

خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت.

در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تکرار ‏کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند.

دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه .

خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا میشود .خط دومی گفت: ‏شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره ‏زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و ‏دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند. خط دومی ‏آرام گرفت. و اندوهنک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیردر کلاس گذشتند. و وارد حیاط ‏شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها ‏گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، ‏از دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ.....

سالها گذشت ؛

و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت: این محال است.هیچ ‏فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدان گفت: ‏بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر ‏دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی ‏درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با ‏یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس ‏گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی ‏است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود . سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با ‏هم تصادم میکنند. نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده ‏اید. فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است.

و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در ‏دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...... دو خط موازی او را هم ترک کردند. ‏و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت. ‏‏«آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.» خط اولی گفت: این بی ‏معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:این که به هم ‏برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند.

یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد.خط ‏اولی گفت:بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم.

خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی ‏گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روی دست ‏نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد.

و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام ‏پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم می رسید‏.

+ نوشته شده توسط جمال دیهیم در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت 21:40 |
بر اثر سرمای شدید دیماه دریاچه ی زیبای مریوان تماما یخ بست . هرچند یخ بستن دریاچه و شادی مردم برروی آن زیبایی خاصی به زریبار داده اما از طرفی زندگی پرندگان روی دریاچه را با خطر جدی مواجه کرده است که امیدواریم با تدابیر بخردانه دوستداران محیط زیست و NGO های مربوط حوادث اسفبار سال های گذشته در نابود کردن این پرندگان زیبا تکرار نشود. بیایید این پرندگان زیبا را دریابیم.
+ نوشته شده توسط جمال دیهیم در جمعه بیست و هشتم دی 1386 و ساعت 23:54 |